خدا همین نزدیکیهاست
متنی
شنبه پانزدهم مهر 1385
شب
شب است و سکوت فاصله ما را به اندازه ای یک نفس بر ساعتی که شماره هایش به شکل ستاره است ، به انتظار فرو می برد .
گفتم : می خواهم در گوشت چیزی بگویم .
گفت : ندائی می شنوم . امشب سپیده نزده می روم تا سایه نشین زیتون شوم ، تا تو را زود هنگام تا ابد ترک کنم .
انگار برقی از آسمان جهید . پایم بر شاخسار ستاره ها ، عبورش را دگر بار با قطراتی خون ، آکنده از صلابت نشان داد .
رد خون رادنبال شدم . چشمهایم به قایقی که پر از خودم بود رسید در حالیکه لبخند می زدم ... بر آن قایق پارو زدم تا سپیده سر زد ....
نوشته شده توسط یاسمن
در 9:50 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

