تبليغاتX
خدا همین نزدیکیهاست

شنبه بیستم اسفند 1384

حسرت

یکروز بی آنکه سخنی از غم دل به میان آورم ، به تنها کسی که دوستش دارم نوشتم : " زنی است که ترا از جان و دل دوست دارد . پیرامون خویش بنگر و حدس بزن که او کیست . آنگاه پاسخش ده : اینجا هستم " روزی او را دیدم . به سویش دویدم و فریاد شادی پراضطرابی را که از دلم برخاسته بود در گلو خاموش کردم . اما او به خود نگفت : " اوست " به من هم نگفت : " توئی " ! بی آنکه از خویش نامی ببرم ، بدو نوشتم : " روز و شب به یاد تو اشک می ریزم . در انتظار آن روزم که پرتو عشق دیدگان ترا به روی من بگشاید و دلهای ما را به هم پیوند دهد . یکروز مرا دید . دیدگان مرا هم که هنوز غرق اشک بودند دید . اما وقتی که دست لرزان مرا در دست گرفت ، بخود نگفت " اوست " ! به من هم نگفت " توئی " ! بی آنکه بگویم " منم " از نزدش گریختم . راز پنهان را در دل نگه داشتم ، اما غم دل از پایم در افکند . روزی چند ، دیگر اثری از من و راز پنهان من نخواهند ماند . شاید آنروز وی در پی آنکس که دل به مهر او داشت بر گورم گذر کند و با خواندن نام من به راز دلم پی ببرد . آنگاه با پریشانی به خود بگوید :  او بود " ...! به من بگوید : : تو بودی " !

 

نوشته شده توسط یاسمن در 7:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •