جمعه سی و یکم فروردین 1386
...
حرفها که تکراری می شوند ، روزها عادی و غصه ها معمولی می شوند . انسانها از روی تکرار با یکدیگر سلام می کنند ، بارانها از سر تکرار فرو می ریزند و بهارها از سر عادت گل می دهند . وقتی در گذر زمان ، روی ذهن تقویم ، روزها به ماه و ماهها به سال کشیده می شوند ، شنبه با جمعه فرقی نمیکند ... پائیز با بهار و امسال با پارسال و ... آن وقت است که تمام آفرینش را یکجور میبینی ، خودت و حتی خدا را .... آن وقت است که دوست داری زندگی بر تو سخت نگیرد . دلت می خواهد هر وقت اراده کنی بهار بخندد و پائیز دلش نگیرد . و آن وقت است که به مرور در غبار خاطرات گم میشوی . و بعد ...روزی آرام و بی صدا به پایان می رسی ، به آرامی اشکی که روی گونه ها پيچ و تاب ميخورد و به انتها ميرسی . اما به خاطر خدا هم که شده در خودت غرق نشو . کمی ، فقط کمی جرات دریا شدن داشته باش .
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
پله پله با بهار
پله پله ، فصل به فصل با سایه هائی که نرم نرمک همراه با غبار خاطره ها می گذرد و آنسوی حرفهای یخ زده وسعت تمام سال را ورق می زند ، می آید . خواب که نمی بینیم . در بیداری ، تحولی عظیم جوانه ها را سبز می کند و آنگاه تنفس در هوای بی خیالی ، نگاه بدون تردید ، عشق بدون دلیل ، وجودمان را پر می کند .
دیروز که پرنده های دریائی ، آخرین سرود سردشان را نغمه سر دادند ، دانستم بهار در کوچه های نیمه جان قدم می زندو چه زود پیاله های سرمستی از بوی شکوفه های لیمو را سرمی کشد . مثل این است که رقص دختر بهار در کنار مادر پیر تابستان ، با وقاری کودکانه و شیطنتی حزین اتفاق نیفتاده است . ما که ندیدیم این بهار شانه های آبی دریا را فیروزه ای کند ولی هر چند کوتاه لبخند گلهای رنگ پریده را از خیابانهای نیمه شکسته پرسیدیم .
اکنون آغاز فصل آفتاب است و رطوبت عشق پیشانی به خواب رفته ی زمین را از حرارت تحول خیس می کند تا دانه های کوچک خوشبختی خمیازه های آخر امسال را بر شانه های خاک گرفته ی نسیم بریزد . می دانم دریا بهار را در آغوش خواهد کشید ، سبز خواهد شد ، و ماهی کوچک سفره ی هفت سین ، نوروز را عاشقانه حباب خواهد ساخت .
... باور کنیم عشق را و باور کنیم که با دریا دلی میتوان کوچک را بزرگ دید ... نوروز خجسته ...
دوشنبه هفتم اسفند 1385
یک سال گذشت
و... خدا همین نزدیکی هاست یکساله شد
پ.ن : هر چی دوست داری بگو !
جمعه بیستم بهمن 1385
زمستان
اینجا فصل سرد و سایه و سنگ
فصل اندوه لحظه هائی که
از یاد برده ، سپهر آبی رنگ
امروز گرچه زمستان است
تو بیا بهار فردایم
تو بیا که زندگی بی تو
نقش هایش تهی ز هر رنگ است
تو بیا مهربان خوبم
که دلم برای تو تنگ است
پ.ن : این فقط تراوشات ذهنمه!
شنبه سی ام دی 1385
...
برای اینکه ستاره دریایم باشی
یا ماه آسمانم
باید از سحابی سکوتم طلوع کنی
تا من سیاره ناشناسی باشم
در منظومه ی بزرگ کهکشان دلت
و ... برای اینکه شعرم باشی
باید از غزل غزل قافیه دلم عبور کنی
دوشنبه یازدهم دی 1385
چشم هائی به رنگ انتظار
برای چشم های پر از انتظارم مینویسم . مینویسم که مخملی سفید برایش خواهند آورد . چیزی که نوید دهنده ی جنبش و طلوعی دوباره باشد . آنگاه می تواند لباس سیاه بخت خود را در آن پهن کند و رویش را با آرزوهای یاسی رنگش بپوشاند که هیچ کسی نفهمد تن پوش حریر زندگیش مرده است ...
به باد گفته است که دیگر هیچ تن پوشی نمی خواهد . باد تابوت سفید مرگ را خواهد برد ، چشمانم در شعله های دوری خواهند سوخت اما قبل از سوختن ، رنگ زیبای انتظار به پایان رسیده و امید و رهائی را به بهار می سپارد که برای بهارهای زندگی بخش آینده ، سرود تنهائی و انتظار را به پایان برسانم ...
یکشنبه دوازدهم آذر 1385
بدون شرح
تو همان اتفاقی
که قرار است روزی
در پائیزی ترین اوج یک احساس
بر دل تنهای من
بی صدا بیفتد .
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
...
عطش درختی در کویرم که با یک قطره باران سبز می ماند ، نه درختی در جنگل که زیر سیلاب بی امان باران به بیهودگی می ماند . بادام تلخ دردم که با تبسم شیرینی درمانم ، نه شهد رطب افتاده به خاک در نخلستان . صبوری خاکم در خمره شراب ، نه محتاج مستی ام در شام بی قراران . این سبو از توست ... این خمره هم از توست ... بیا لحظه ای ، ما را به مستی بیامیز . بیا ما را به ابدیت متصل کن .
گوش کن . دارکوبی در دوردست به تنه ی درختی می کوبد . صدای کوبش ، مدام به گوش می رسد . حسی تازه در حال شکفتن است . پرده ها یکی یکی کنار می روند تا تو به آن نقطه برسی ..... نقطه ی دیدار ..... نقطه ی اوج ..... نقطه ی ابدیت .....
پ.ن : به نظر شما نقطه ی اوج کجاست ؟
پنجشنبه چهارم آبان 1385
خدا ...
در بیابانی بی آب و علف
روزی خداوند ، پرنده ای به سراغم فرستاد
تا به من بگوید که حواسش به من هست
من نیز به پاس آن مهربانی
آستین آن پیراهنم را هنوز نشسته ام
شنبه پانزدهم مهر 1385
شب
شب است و سکوت فاصله ما را به اندازه ای یک نفس بر ساعتی که شماره هایش به شکل ستاره است ، به انتظار فرو می برد .
گفتم : می خواهم در گوشت چیزی بگویم .
گفت : ندائی می شنوم . امشب سپیده نزده می روم تا سایه نشین زیتون شوم ، تا تو را زود هنگام تا ابد ترک کنم .
انگار برقی از آسمان جهید . پایم بر شاخسار ستاره ها ، عبورش را دگر بار با قطراتی خون ، آکنده از صلابت نشان داد .
رد خون رادنبال شدم . چشمهایم به قایقی که پر از خودم بود رسید در حالیکه لبخند می زدم ... بر آن قایق پارو زدم تا سپیده سر زد ....

